مدت هاست که خسته ام اما شانه هایی را نمی یابم تا تکیه گاهم شود . از همه چیز و همه کس دلگیرم غریقی هستم که تکه چوبی نمی یابم . شاید من ضعیف و کوچک شده ام ویا دنیا و مشکلاتش بزرگ شده ، فقط می دانم که باید به اجبار مسیر زندگی را ادامه بدهم .

خسته ام از خودم ُ دنیا و آدمای رنگ و وارنگش حتی از دیدن تصویر خودم تو آیینه بدم می یاد. نمی دونم چرا ،ولی خیلی نگام به دنیا سیاه شده فکر می کردم اگه برم و دوباره درس بخونم حس خوبی پیدا می کنم اما فقط یه بار سنگین دیگه به مشکلات فراوون زندگیم اضافه کردم .

چقدر خوب می شد اگه یه معجونی پیدا می شد و آدمها رو از این همه درد ورنج خلاص می کرد .